سفارش تبلیغ
صبا

تک و تنها




مرا حبس کن در آغوشت


من, برای حصار بازوان تو


مجرم ترین


زندانی ام ...!!


نوشته شده در پنج شنبه 93/5/16ساعت 1:57 صبح توسط DeVil.alireza| نظرات ( ) |




گاه تنها میشوم تنهاتر از همه?
 
گوشه ای مینشینم و حسرت ها را مرور میکنم?
 
نمیدانم کدام خواهش ها را نشنیدم?
 
و به کدام تنهایی خندیدم که تنهاترینم..


نوشته شده در پنج شنبه 93/5/16ساعت 1:56 صبح توسط DeVil.alireza| نظرات ( ) |

 

یه وقتایی هست ...
نه "گریه کردن" آرومت میکنه ..

نه "نفس عمیق" ...

نه "یه لیوان آب سرد"...

نه "داد زدن" ...

یه وقتایی هست که 

فقط

نیاز داری ،

بـــــــــمــــــــــیــــــــــــرِی ...

همین ..!
 
21932502W13.jpg


نوشته شده در پنج شنبه 93/5/16ساعت 1:55 صبح توسط DeVil.alireza| نظرات ( ) |

 

تو را مرور می کنم به تکرار؛
 
تا خاموشی ام، نشان از فراموشی ام نباشد ...
 
اشعار و جملات بس دلنشین زیبا+++ عکس


نوشته شده در پنج شنبه 93/5/16ساعت 1:54 صبح توسط DeVil.alireza| نظرات ( ) |

 
"این روزها جای خالی " تـو " را با عروسکی پر می کنم ...!
همانند توست ، مرا دوست ندارد ...

احساس ندارد !

اما هر چه هست...
 

" دل شـکـســتـن " بلد نیست ...

 

Naghmehsara.ir80o8.jpg


نوشته شده در پنج شنبه 93/5/16ساعت 1:54 صبح توسط DeVil.alireza| نظرات ( ) |

فقط تنهایی....
 
تنها نشسته ام...
 
چای مینوشم، و بغض می کنم !
 
هیچکس مرا به یاد نمی آورد !
 
این همه آدم، روی کهکشان به این بزرگی !
 
و من ...
 
حتی آرزوی یکی نبودم ...


نوشته شده در پنج شنبه 93/5/16ساعت 1:54 صبح توسط DeVil.alireza| نظرات ( ) |

1367517697480013_large.jpg
یک وقت هایی می شود که
خودت را
تنها
چادریِ- کلِ خیابان می بینی
لبخند بزن، رو به آسمان کن و بگو:
خدایا
ممنونم که بهم اجازه دادی بین همه ی این آدمای رنگ وارنگ یه دونه باشم.


نوشته شده در پنج شنبه 93/5/16ساعت 1:53 صبح توسط DeVil.alireza| نظرات ( ) |

 

دلم می خواهد ترانه ی خداحافظی را بنویسم ،
 
واژه ها فرار می کنند .
 
دلم طاقت نمی آورد .
 
اشک ها امان نمی دهند ...
 
نمی دانم ، شاید من هم روزی بی خداحافظی بروم !


نوشته شده در پنج شنبه 93/5/16ساعت 1:53 صبح توسط DeVil.alireza| نظرات ( ) |

 

 

نردبانی خواهم ساخت از جنس دلتنگی

 

 

پله هایش بغض ، اشک ، حسرت ...

 

 

مسیرش سوی آسمان

 

 

هدف ، گرفتن دست های خداوند

 

 

و در نهایت آرامشی ابدی ...

 

 

 


نوشته شده در پنج شنبه 93/5/16ساعت 1:52 صبح توسط DeVil.alireza| نظرات ( ) |

 

برای به آغوش کشیدنت

 

ثانیه ها ، ساعت ها ، روزها ...

 

چقدر نفس گیر میگذرند

 

انگار همگی به کُما رفته اند

 

 

 


نوشته شده در پنج شنبه 93/5/16ساعت 1:52 صبح توسط DeVil.alireza| نظرات ( ) |

   1   2   3   4   5      >